|
او گفت برو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت برو ، و این من بودم که قدم هایم را
بیش از پیش توان بخشیده ، پیش رفتم ، شتابان تر از همیشه ، و چه میدانستم که این راه ، این مسیر ، به
کدام ناکجا آباد خواهد رسید ، به کدامین خراب آباد
او گفت بگو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت بگو ، و این من بودم که بلند فریاد زدم و گفتم ، آنچه را که نمی بایست
گفت ، گفتم ، بی تأمل حتی لحظه ای درنگ ، بی تعقل و حتی لحظه ای فکر ، آنچه را که گاه نامش دروغ بود و گاه راست ، گفتم ،
و چه می دانستم که این فریاد و این گفتن ، لرزه بر اندام کدامین دل خواهد انداخت و کدامین دل را خواهد شکست .
او گفت نگو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت نگو ، و این من بودم که لب بر لب نهاده هیچ نگفتم و سکوت را به
ابتذال گناه خویش آلودم و حق و حقیقت را و حتی گاه حرف دل را با لباس پاک و سفید سکوت پوشاندم و چه می دانستم که آسمان کدامین
دل منتظر ، کدامین دل مشتاق شنیدن ، ابری و حتی گاه بارانی خواهد شد و باز چه می دانستم که کدامین غنچه زیبای گل تبسم ،
گل لبخند ، در حسرت شکوفایی و شکفته شدن خواهد مرد .
روز ها و روزها به همین شکل گذشت ، او بود که همچنان میگفت و این من بودم که گفته های او را جامه عمل پوشانده ، در صحنه زندگی
شکل میدادم ، تا اینکه نوبت به دیدگانم رسید به چشم هایم .
آری ، او گفت ببین ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت ببین ، و این من بودم که دو چشم خویشتن را ، این دروازه های
پناهگاه عشق را ، این دو دیدبان دل را ، به روی نامحرمان و نامردمان ، به روی غارتگران و حسودان عشق ، به روی دلالان مهر ، گشودم
و راهی را که بر بلندای آسمان آن هیچ ابر تیره و تاری جرأت خود نمایی نداشت ، به لحظه ای کوچک تر از یک لحظه آنچنان سیاه و تاریک نمودم
که گویی سال های سال این سرزمین ، غرق در ظلمات و تاریکی ها بوده است و آنچنان بدان مأنوس گردیده که گویی هرگز زیبایی نور را
ندیده است ، لذت در روشنایی بودن و روشن بینی را نفهمیده است و بوی تعفن مشمئز کننده گناه ، آنچنان ناخواسته یا خواسته از
سر جهالت ، فضای پاک و معصوم دل را آلوده بود که دیگر نمی بایست آن را با نام دل ، مزین کرد و دل نامیدش .
دلی که به غفلت ثانیه ای آنچنان برایم غریب و غریبه گشته است ، که دیگر حتی از گفتن راز هایم به او که روزگاری یگانه همنشین و محرم
اسرارم بود ، می ترسم و چه هولناک است این ، از خود ترسیدن و در خود واماندن ، آری چه ترس وحشتناکی .
اینجا بود که دانستم ، او ، کسی نیست جز شیطان ، آری او شیطان بود ، او بود که می گفت و این من بودم که گفته های او را همچون غلامان
حلقه بگوش ، گوش میکردم و در میدان عمل ، مو به مو اجرا ، و چه می دانستم که هر بار لوح سفید وجود خودم را نشانه میگیرم و نابودش
میکنم ، و چه سخت ستمکار و نادان بودم ... علی محمد روحانی
|