صفحه اصلی و چه دیر فهمیدم

تــاریـــــخ

امروز
 شنبه , 13/06/1389
زمان :    

و چه دیر فهمیدم پست الكترونيكي
سه شنبه ، 17 شهریور 1388 ، 00:30

او گفت برو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت برو  ، و این من بودم که قدم هایم را

 

بیش از پیش توان بخشیده ، پیش رفتم ، شتابان تر از همیشه ، و چه میدانستم که این راه ، این مسیر ، به

 

کدام ناکجا آباد خواهد رسید ، به کدامین خراب آباد


او گفت بگو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت بگو ، و این من  بودم که بلند فریاد زدم و گفتم ، آنچه را که نمی بایست

گفت ، گفتم ، بی تأمل حتی لحظه ای درنگ ، بی تعقل و حتی لحظه ای فکر  ، آنچه را که گاه نامش دروغ  بود و گاه راست ، گفتم ،

و چه می دانستم که این فریاد و این گفتن ، لرزه بر اندام کدامین دل خواهد انداخت و کدامین دل را خواهد شکست .


او گفت نگو ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت نگو ، و این من بودم که لب بر لب نهاده هیچ نگفتم و سکوت را به

ابتذال گناه خویش آلودم و حق و حقیقت را و حتی گاه حرف دل را با لباس پاک و سفید سکوت پوشاندم و چه می دانستم که آسمان کدامین

دل منتظر ، کدامین دل مشتاق شنیدن ، ابری و حتی گاه بارانی خواهد شد و باز چه می دانستم که کدامین غنچه زیبای گل تبسم ،

گل لبخند ، در حسرت شکوفایی و شکفته شدن خواهد مرد .


روز ها و روزها به همین شکل گذشت ، او بود که همچنان میگفت و این من بودم که گفته های او را جامه عمل پوشانده ، در صحنه زندگی

شکل میدادم  ، تا اینکه نوبت به دیدگانم رسید به چشم هایم .


آری ، او گفت ببین ، آرام و آهسته همچون گذشته ، زمزمه ای کرد و گفت ببین ، و این من بودم که دو چشم خویشتن را ،  این دروازه های

پناهگاه عشق را ، این دو دیدبان دل را ، به روی نامحرمان و نامردمان ، به روی غارتگران و حسودان عشق ، به روی دلالان مهر ، گشودم

و راهی را که بر بلندای آسمان آن هیچ ابر تیره و تاری جرأت خود نمایی نداشت ، به لحظه ای کوچک تر از یک لحظه آنچنان سیاه و تاریک نمودم

که گویی سال های سال این سرزمین ، غرق در ظلمات و تاریکی ها بوده است و آنچنان بدان مأنوس گردیده که گویی هرگز زیبایی نور را

ندیده است ، لذت در روشنایی بودن و روشن بینی را نفهمیده است و بوی تعفن مشمئز کننده گناه ، آنچنان ناخواسته یا خواسته از

سر جهالت ، فضای پاک و معصوم دل را آلوده بود که دیگر نمی بایست  آن را با نام دل ، مزین کرد و دل نامیدش .

دلی که به غفلت ثانیه ای آنچنان برایم غریب و غریبه گشته است ، که دیگر حتی از گفتن راز هایم به او که روزگاری یگانه همنشین و محرم

اسرارم بود ، می ترسم و چه هولناک است این ، از خود ترسیدن و در خود واماندن ، آری چه ترس وحشتناکی .


اینجا بود که دانستم ، او ، کسی نیست جز شیطان ، آری او شیطان بود ، او بود که می گفت و این من بودم که گفته های او را همچون غلامان

حلقه بگوش ، گوش میکردم و در میدان عمل ، مو به مو اجرا ، و چه می دانستم که هر بار لوح سفید وجود خودم را نشانه میگیرم و نابودش

میکنم ، و چه سخت ستمکار و نادان بودم  ...                        علی محمد روحانی 



نظر ها
افزودن جدید جستجو
+/-
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
مهدي نفيسي   |217.219.9.xxx |2009-09-08 09:18:47
سلام علي جون
اصلا نخوندم ببينم چي نوشتي
همين طوري دلم هوات و كرده بود گفتم بذار يه حالي ازت بپرسم
پس
چرا من شماره از تو ندارم تو گوشيم
علی روحانی   |94.139.185.xxx |2009-09-08 13:33:39
سلاااااام آقا مهدی خیلی خوشحال شدم دیدم به اینجا سر زدی
مهدی جان دل به دل راه داره
منم دلم هوای
بچه ها رو کرده ممنون که به یادمی
راستی کم سعادتی منه که متاسفانه شماره همدیگر رو نداریم جالبه منم تو گوشیم
هرچی گشتم شمارت نبود ولی تقریبا شماره 90 درصد بچه ها رو داشتم ولی خب ایمیل که هست ، تو قسمت تماس با ما نوشتم ،
ایمیل بزن ، شماره بگیر
راستی تو هم یک سایت راه بنداز خوبه
بازم از اینکه سر زدی خیلی خوشحالم و ممنون
جلالي   |85.185.140.xxx |2009-09-08 15:39:29
سلام .خسته نباشيد مثل هميشه زيبا و پر معني . من كه كم كم داشتم از سايت شما نااميد مي شدم!!!!!!
موفق و
آرام باشين.
الله بخشی   |85.185.140.xxx |2009-09-09 13:18:54
نمی رسیدم و می رفتم ...
سرم به سقف بلورین آسمان می خورد
صدای سرد نفس های برف می آمد
صدای گردش ارواح و چرخش
افلاک
صدای بال ملائک
صدای حرف خدا
صدای خسته من
که بی امید به دیوار زمانه می خورد...

التماس دعا...
MoMo (مظفری)     |91.99.233.xxx |2009-09-17 05:19:13
وچه دیر فهمیدم که بعد از 57 روز مطلب گذاشتی.
اما قشنگ بود، منظورت یه جورایی رابطه عقل و دل بود،یا فقط همون شیطون دست
اندر کار بود؟
روحانی  - re:   |94.139.185.xxx |2009-09-18 11:32:55
MoMo (مظفری) نوشت:
وچه دیر فهمیدم که بعد از 57 روز مطلب گذاشتی.
اما قشنگ بود، منظورت یه جورایی رابطه عقل و دل بود،یا فقط همون شیطون دست
اندر کار بود؟


از اینکه اِنقدر دقیقی ممنون ، شاید بهتر بود این قسمت آخرو طور دیگه ای مینوشتم
اینجا شیطان
به صورت اسم عام خودش استفاده شده نه اسم خاص ، حالا میتونه شیطان نفسی {درونی یا نفس اماره} ابلیس
{شیطان بیرون} و یا حتی شیطان انسی {بعضی از انسانها} و چیزهای دیگه باشه در کل هرچیزی که به نوعی موذی و
تحرک آور و دور کننده از راه راست و درست باشه و حتی هرچیزی که در صدد آزار و اذیت باشه میشه به نوعی
شیطان نامید.
MoMo     |91.99.232.xxx |2009-10-06 06:48:39
سلام
دیروز یادم رفت بپرسم، چرا گفتی دیگه اینجا چیزی نمی نویسی؟
علی  - re:   |94.139.187.xxx |2009-10-07 09:18:44
MoMo نوشت:
سلام
دیروز یادم رفت بپرسم، چرا گفتی دیگه اینجا چیزی نمی نویسی؟


منظور خاصی نداشتم ، شوخی کردم بابا
ناشناس  - re: re:   |91.99.234.xxx |2009-10-08 15:29:09
علی نوشت:
MoMo نوشت:
سلام
دیروز یادم رفت بپرسم، چرا گفتی دیگه اینجا چیزی نمی نویسی؟


منظور خاصی نداشتم ، شوخی کردم بابا

خودتی
فرزاد  - re: re:     |77.237.189.xxx |2009-10-14 06:22:13
علی نوشت:
MoMo نوشت:
سلام
دیروز یادم رفت بپرسم، چرا گفتی دیگه اینجا چیزی نمی نویسی؟


منظور خاصی نداشتم ، شوخی کردم بابا

شوخی کردی ؟!!
ولی مثل اینکه قضیه جدیه !

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."