|
عکس از سایت banaei.fangostar.ir
درد فقـــــــــــــــر صحنه هایی از فقر ، از نداری ، از نداشتن ، صحنه هایی از انسان هایی که اگر وقت قلم بر دست گرفتن را داشتند مینوشتند از هر نویسنده ای زیباتر ولی غمگین تر ، آن چنان که از دل سنگ هم خون میچکید . مینوشتند از آنچه که سالها با آن دست و پنجه نرم کرده اند تا ما بفهمیم گشنگی کوچکترین درد آنهاست و درد آن ها بودن در دنیایی است که همه دایه مهربان تر از مادرند و داعی حقوق بشر ، آری درد آنها دیده شدن است و نادیده گرفته شدن . خدای من ، چه مینویسم ، از درد ! دردی که شاید به قدر جرعه ای هم که شده از آن نچشیده باشم ، آری من نمیتوانم آنطور که باید
بنویسم ، بنویسم ، چرا که طعم تلخ فقر را آنگونه که آنان چشیده اند ، نمیدانم . پس مینویسم از انسان های آزاده ای که این صحنه هارا میبینند و حداقل کاری که از دستشان بر می آید افسوس است و افسوس . آری مینویسم از کسانی که شاید به خاطر همین صحنه ها و صحنه های مشابه دیگر از لذت های جسمانی و حتی گاه روحانی خود می کاهند ، چرا که همنشین حسی شده اند به نام شرم ، شرم حضور ، حضور در دنیایی غریب و متفاوت از آنچه که دوست داشتند و دارند. دنیایی که تنها با تفاوت یک حرف در نوشتن میان داشتن و نداشتن اینگونه پست و ناچیز میگردد و فاصله ای وسیع تر از وسعت آسمان ها را میسازد . دنیایی که به راحتی آب خوردن به انسان نماها به این بندگان پول و قدرت ، شکم و شهوت ، اجازه بیتفاوت بودن و حتی گاه ظالم بودن میدهد ، تا نتیجه آن عکس هایی شود با مضمون فقر ، فقر انسان هایی که سالهاست با واژه هایی همچون زیبایی ، تمیزی ، مبادی آداب بودن ، با ناز خرامیدن ، بوی خوش عطر دادن ، لباس زیبا داشتن و هزاران هزار ادا و اطواری که معمولا انسان های بی درد یا کم و بیش کم درد بدان دچارند و به آن سرگرم بیگانه اند ، چرا که از زندگی چیز دیگری می خواهند و برای آن ، میجنگند ، جنگی نابرابر با دشمنی نامعلوم . چگونه جنگیدنشان را نمیدانم ولی میدانم برای چه میجنگند ، برای بقا ، بدین امید که شاید روزگار ، این دهر گردون ، بگردد و آن روی زیبایش را برای آنان نمایان سازد . آری فقر ، فقر انسان هایی که شاید معنی یک لبخند را هم نفهمند چه برسد به شادی به خنده . اما ، اندکی تأمل ، مگر چنین چیزی میشود که یک نفر معنی شاد بودن را نفهمد و نداند که خنده چیست ؟ نه ، هرگز ، این ها از همان اول که در کالبد جسمانیمان روح دمیده میشد در ذات انسان به وجود آمده است ، اصلا انسان ذاتی شاد بودن را دوست دارد پس اشتباه کردم و تصحیح میکنم ،آنها وقتشان پر است ، از رنج و غم ، اضطراب و التهاب ، از ترس ، ترس از دست دادن تنها پشتوانه باقیمانده از خانواده شان ،پدر یا مادر ، خواهر یا برادر ، آری آنها میترسند که در این ویرانِ دنیای شلوغ تنها بمانند . پس وقتی برای خندیدن ندارند ، بهانه ای هم ندارند ، بزرگترهایشان را نمیدانم ولی کوچکتر ها را یقین دارم که آن ها حتی در پستو های ذهنشان از زندگی خاطره خوشی هم ندارند که لااقل برای اندک لحظه ای هم که شده به یادش ، شاد باشند . چرا که از ابتدا این گونه زیسته اند ..... بادرد ..... علی محمد روحانی علی آّبادی بهار 88
|